بهراد بهراد ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

روز های عروسکی

فرشته ی کوچولوی من

عزیز خاله امروز  وقتی خواب بودی داشتم بهت نگاهت می کردم...مثل فرشته ها بودی...یه فرشته ی کوچولو که داره خواب های خوب میبینه....تو خواب لبخند می زدی...نمی دونستم خواب چی رو میدیدی ولی هرچی بود یه خواب خوب بود....هیچ کس از خواب های شما بچه ها خبر نداره... گاهی نصف شب،کابوس میبینی و بلند میشی یه عالم گریه میکنی...ولی هیچ کس نمیدونه که خواب های بد شما ها چیه... و وقتی از خواب بلند میشی تمام اون خواب های بدت فراموشت میشه و به شادی اون روزت ادامه میدی...ولی اینو بدون خواب های خوبت هیچ وقت فراموشت نمیشه... تو یه دل پاک و صاف داری بدون غصه،بدون گناه برای همین میگم تو یک:    فرشته ای،فرشته ی کوچولوی من ...
21 شهريور 1391

عکس هایی از نی نی ما

  لحظه ی تولد بهراد 3 روزه خنده در خواب   بهراد 2 ماهه بهراد متعجب بهراد همیشه گشنه بهراد لحظه ی سال تحویل بهراد خوش تیپ نی نی اخمو انگشت خوردن نی نی بهراد ما با آویز تختش حمام نی نی بهراد ما عروسک می خوره بهراد ما تو جنگل بهراد ناز ما با لباس جدید بهراد ما بعد از عروسی پاهای بهراد بهراد عشق گل     پا خوردن بهراد ما  خزیدن بهراد ما نشستن بهراد ما اولین غذا خوردن نی نی اولین باری که نی نی ما رورک سوار شد      بهراد خندان       ب...
20 شهريور 1391

عکس های خنده دار نی نی

 سیبیلوی خاله   فکر نکید من شکموام   موبایل خوردن نی نی.....  وقتی غذاش تموم میشه.... بهرادی در حال سرچ تو اینتر نت اگه بهراد دختر میشد بدون شرح... ...
20 شهريور 1391

حرف های خاله و نی نی

این حرف های  طولانی از اون روزی شروع میشه که مامانت و باباییت با یک جعبه ی شیرینی اومدن خونمون. و گفتن یه نی نی ناز و خوشگل تو راهه. اون موقع بود که از خوش حالی داشتم بال در می آوردم. 3 سال بود که آرزوی خاله شدن رو داشتم.و اون موقع بود که داشتم یواش یواش به آرزو م میرسیدم.آخه چون هیچ خواهر یا برادری کوچیکتر از خودم نداشتم. چهار ماه از حامگی خواهرم گذشته بود که معلوم شد شما یه پسر عنوسکی ، ناز،قندعسل هستید.از اون موقع خرید سیسمونی شما شروع شد.وقتی مامانت سونو گرافی می رفت ما هم باهاش می اومدیم و وقتی می دیدم تو شکم مامانیت داری ور جه وورجه میکردی قند تو دلم آب می شد.            &n...
9 مرداد 1391

یه خاطره

ا وایل که تازه دوست آقای نی نی به دنیا اومده بود ، آقای نی نی و مامان و بابا رفتن خونه دوست آقای نی نی که نی نی رو ببینن.....نی نی خیلی کوچولو بود . به دلایلی مامان آقای نی نی مجبور شد لباسای دوست آقای نی نی رو عوض کنه ...سوء تفاهم نشه ها . جیشی نبودن ...اصلا دوست آقای نی نی توی لباساش جیش نمی کنه که ....تازه همون روز اول که از بیمارستان آورده بودنش خونه به باباش گفته بود : بابا دستشوئی کجاس!!!!!!!!!! آره باااااااابااااااا....شوخی نیست. خلاصه به دلایلی مامان آقای نی نی می خواست لباسای دوست آقای نی نی رو عوض کنه .....وقتی به دست و پای آقای نی نی دست می زد دلش هری می ریخت پایین....آخه دوست آقای نی نی خیلی خیلی کوچولو بود و مث یه عروسک خوابی...
27 تير 1391

آرزو های خاله

وقتی بچه بودم همیشه آرزو داشتم که یه خواهر زاده ی کوچولو داشته باشم.وقتی 3 دی ماه(روز تولد بهراد) به این آرزو رسیدم می خواستم بال در بیارم. اون خواب های نازش و اون خنده های تو خوابش این لذتمو رو بیشتر می کرد.  وقتی دو ماهه شد می تونست خوب خوب آدما رو ببینه و لذت زندگیش از اون موقع واسش شیرین شیرین شد. تا این که بزرگ شد.می تونه بخنده.می تونه آغو بگه.  می تونه عروسکشو دستش بگیره می تونه ... اون الان این قدر الان شیرین شده که اگه مدتی اونو نبینم  دلم براش تنگ می شه. خاله جون اینو بدون که خیلی دوستت دارم . آرزو می کنم زود بزرگ شی و  شیرینی هات از قبل بیشتر بشه...   &n...
1 تير 1391

نی نی و خونه ی خاله

امروز دوست  آقای نی نی و مامان و بابای دوست آقای نی نی اومده بودن خونه ی مامان بزرگ و خاله ی آقای نی نی. دوست آقای نی نی اصولا خونه ی بقیه خود شیرین بازی شونو شروع می کنن. اشون وقتی میاین اتاق  خاله همش به اسباب بازی های خاله نگاه می کنن یه حس و حالی بهم می گه وقتی بزرگ بشه دیگه اتاقی واسم نمی ذاره.می دونم حس بدیه و نباید بهش فکر کنم ولی اتفاقیه که خواهد افتاد. اصلا فدا سرش هر کاری دوست داره بکنه.از قدیم هی می گن خونه ی خالست ولی آخه ما بدبختا هم زندگی داریم.                             &n...
23 خرداد 1391